تبليغاتX
گلایل سیاه
هرمس سواد ندارد...
 

توان طی العرضمان کجاست که در زندان باشیم و به دنبال نیروانا بگردیم، مگر شب­ ها که آزادیم!

با صدای خروسها به زندانم باز می خوانند؛ هر روز صبح به جسدم تبعید می شوم...

+ بی گاه  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:39  از من به دل نگیر: black knight | 

فندکم را در می­ آورم؛

زیر دود ملیتم را به خاک می­ سپارم؛

از امروز وطن من هم قلب کسانیست که دوستشان دارم؛

از امروز وطن من هم قلب کسانیست که دوستم دارند؛

شاید همه باید لورکا باشیم؛

شاید همه باید بیکل باشیم؛

.

این همه ملیت را چه کنم وقتی

این منم

کم جمعیت­ ترین کشور دنیا...

+ بی گاه  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 0:40  از من به دل نگیر: black knight | 
و این هم آخرین شعرش

به احترام این روزها

تقدیم به همه ی آنهایی که...

 

ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد...

مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد

بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات

واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد

روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت

توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد

دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی

بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد!

چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت

پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد

عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر

جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد

خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید

هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد

http://bahal3.persianblog.ir/

+ بی گاه  شنبه ششم تیر 1388ساعت 14:38  از من به دل نگیر: black knight | 

سر گریه­هایت را در برف لبخند فرو می­کنی تا تنهایی هیچ تنهایی تنهاییت را از تنهایی در نیاورد.

.

من هم حسینم؛

من هم پناهیم؛

تا هستم بیا تنهاییامونو قسمت کنیم؛ وقتی برم به جان نیمه شب تنهایی­هامم می­برم؛ به جان پاکت سیگارم غصه­هامم می­برم؛ به جان خیابون پرسه­هامم می­برم؛ به جان سکوت حرفامم می­برم؛

با تو، بی تو؛ چه فرقی می­کنه وقتی من بی تنهایی، توی آغوش مادرم جا، سالهاست که جا، از بی­نهایت جا مونده...

+ بی گاه  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 14:12  از من به دل نگیر: black knight | 

بچه های مدرسه "والت" از نیمکتها غم می خوردند؛ مارکوپولویی که تا همچنان به شرق می رود؛ بل سالهاست سباسیانش را گم کرده، به کسی نگویید، شنیدم با هم قهرند؛ و نل که دنبال مادر به گم میخ شده هاچ می گردد، همچون بدبختی به دنبال کوزت؛ خبری هم از مادر چوبین در دست نیست. شاید در فاحشه خانه های برونکا گیر کرده یا در تخت آقای پتیبل.

چه می کردیم اگر کلاه قرمزی نبود که این روزها ناجی نوستالوژیهایمان باشد؟ این روزها که کودکی بوی چت اس ام اسی با اسپری بی حسی در پارتی گرفته!

گویا آخرین صدایی که خدا شنید، صدای زنگ ساعت شلمن بود؛

کجایی سیلاس؟ بیا نفس تنهاییهایم را با فلوتت هم بسترکنم...

+ بی گاه  دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:45  از من به دل نگیر: black knight | 
همینجور واسه ارضاء حس بی کاری یه سری آهنگ تو صفحات جداگونم گذاشتم. اگه خواستین یه سری بزنین بهشون.

آهنگا تو Divshare. واسه گرفتنشون رولینک کایک کنید؛ تو صفحه جدید download رو بزنید، بعد یه صفحه تبلیغاتی میاد بالا. بالا سمت راست نوشته skip AD. اونو که کلیک کنید میره تو download

 

http://thegodthatfailed.blogfa.com/page/listen.aspx

 

+ بی گاه  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 12:53  از من به دل نگیر: black knight | 
دیروز یکی بهم گفت نوشته هات به درد لای جرز هم نمی خوره

این منم؛

در آستانه فصلی سرد

در گذار از فصلی سرد

در انتهای فصلی سرد

حالم از هم آغوشی در بستر کاتالیستی به هم می خورد...

 

خانه

+ بی گاه  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 15:21  از من به دل نگیر: black knight | 
از فیلتر در اومد؛ البته فعلا!

همچنان http://www.thegodthatfailed.blogfa.com منتظرتونه. فاتحه یادتون نره!

اگه عمری بود و باز هجو نوشتم اینجا هم می ذارم. (مگه مهمه! کی میخونه آخه؟!)

+ بی گاه  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 10:16  از من به دل نگیر: black knight | 
امروز گلایلم (مان، تان، شان) را زیر شیشه فیلتراسیون می بینم. شاید باید بذری از آن را در باغچه ای تازه بکارم

"قبر خدا" منتظرتان است. فاتحه ای بخوانید.

www.Thegodthatfailed.blogfa.com

+ بی گاه  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 12:9  از من به دل نگیر: black knight | 

بگو به آسمان

احساسم چشمک هیچ ستاره ای را وامدار نیست.

بگو به ساعت

هیچ توانی جز اعلام اکنونیت اکنون ندارد.

بگو به سیگار

به جشن آتشش می برم چون تنها رفیقیست که کنارم را خالی نمی کند.

بگو به خودکار مشکی بیک

هم آغوشیش با کاغذ را مدیون عقده های من است.

بگو به معشوق!

فقط یک سپاه شکست ناپذیر است؛ سپاهی که نمی جنگد.

بگو به عشق

تنها جنگ نامغایر با اصول پاسیفیستیست.

بگو به عقل

کسی که بار شیشه دارد به دیوانه سنگ نمی زند.

بگو به احساس

دریا با یک قاشق شکر شیرین نمی شود.

بگو به فلسفه

فرزندش سقط شد.

بگو به جاده

این مسافر از خویش می کوچد.

بگو به صدا

فقط تا وقتی شنیده شود ابدیت داد.

پیغامهایم را برسان و با خیال راحت لباس یقه دار بپوش،

خدایا؛

از زندگی حذفت می کنم تا فردا به دنبال یقه ات نباشم.

+ بی گاه  جمعه بیستم دی 1387ساعت 4:2  از من به دل نگیر: black knight | 

روی خودم؛

روی رسوب کف مبدل حرارتی shell & tube؛

روی گرمای راهروهای یخ زده دانشگاه؛

روی صدای death magnetic چشمهای دختر سبزه یک متر و هفتاد سانتی مانکن سایز خسته ساکت؛

روی اعصاب مارلبروی پایه بلند؛

روی دوست داشتن؛

روی سرگیجه؛

روی هیچکاک؛

روی دلتنگی؛

روی سلینجر؛

روی 500 تفنگدار؛

روی تعداد صفحات رئالیسم؛

روی SMSی که نخوانده پاک کردم؛

روی trash metal؛

روی Kirk Hammet؛

روی غصه؛

روی حسین پناهی؛

روی قصه؛

روی اخبار رادیو؛

روی ببرهای تامیل؛

روی فرهنگ؛

روی هنر؛

روی سالوادور دالی؛

روی خواب؛

روی کلید S لپتاپ؛

روی پرده دوم سیم بم؛

روی نقطه دوم "ت" از کرخه تا راین؛

روی مدادهای دوقلو؛

روی پاپ آلترناتیو فارسی!؛

روی یک دنیاااااا فاصله تا محسن چاوشی، از محسن چاوشی، به محسن چاوشی؛

روی خدا؛

روی قبل از خدا؛

روی هیچ قبل از خدا؛

روی حجم خالی قبل از خدا؛

روی حجم خالی قبل از حجم خالی قبل از خدا؛

روی             قبل از حجم خالی قبل از حجم خالی قبل از خدا؛

روی زمان قبل از             قبل از حجم خالی قبل از حجم خالی قبل از خدا؛

روی هایدگر؛

روی انیشتین؛

روی مختصات 5 بعدی؛

روی کاریزما شدن؛

روی هزار و سیصد و حدودا زیاد؛

روی کلید برق؛

روی دری که پشت سر بسته می شود؛

روی مراکش؛

روی Cheb Mami؛

روی آمریکا؛

روی Brian Warner؛

روی فرانسه؛

روی Patrick Bruel؛

روی Frank Vroegop؛

 

سر می روم.

+ بی گاه  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 12:38  از من به دل نگیر: black knight | 

مرد قطره قطره روی کاغذ هدرمی رفت، حجم خالی سکوت لحظه ها بر دوشش می سنگینید؛ تمام گذشته را به امید امروز طی کرده بود و اکنون را به امید طی شدن گذشته؛ مسیر دایره ای زندگی در ذهنش می چرخید؛ بوی گوگرد در ذهنش حک شده بود؛ گوگردی که یا می سوزاند یا می پوساند؛ به چند نخ سیگار و چند جلد کتاب خیره شده بود؛ فکر می کرد که لحظه ها چقدربی جنبه اند؛ وقتی بهشان فکر می کنی آهسته تر می گذرند. همه آدمها در این لحظات به آسمان خیره می شوند، شاید چون آسمان هیچگاه جواب ساده ای به آدمها نمی دهد. مرد می دانست که سکوت بدترین دروغ است و نفرین بدترین خودسوزی؛ خوب می دانست که آن کس که می بخشد بزرگترین کینه کش است. گلویش بغض مزمن داشت؛ به آسمان فکر می کرد که بخیل تر از گذشته شده است، به برگهای پاییزی فکر می کرد که برای فرار از مرگ می تقلایند. به صدای خش خش برگهای سرخ زیر پای سگهای بی مغز فکر می کرد؛ به خودش فکر می کرد که داستان زندگیش اوج نداشت. مرد گاهی به تیغ فکر می کرد، گاهی به قرص؛ ولی جایی شنیده بود قرص مرد دلش است؛ تا آرامش می جود. مرد فقط شنیده بود. تمام زندگی مرد کلماتی بود که خودکارقی می کرد و به جای کاغذ روی ذهن مرد حک می شد. مرد از نوشتن می ترسید؛ از جادوی کلمات می ترسید؛ می دانست کلمات وقتی نوشته می شوند جان می گیرند. مرد از کلمات تکراری ، سکون، برگ، قرص، شب، لحظه... خسته شده بود. دلش می خواست از صداقت، شرافت، آینده بنویسد. این طور راحتتر می توانست...

حداقل می توانست به کلماتش بخندد؛ مرد روی کاغذ کاهی کلمه خدا را نوشت، فقط برای اینکه حلقه کلماتش کامل شود ولی ناخواسته اسم خدا با کلمه حلقه مترادف شده بود؛ مدتها بود خدا صدایش را نمی شنید، شاید هم می شنید و با حرکات طناب جوابش را می داد. درد مزمنش عود کرده بود وخوب می دانست که فقط مردها گریه می کنند. مرد حتی از دانستن هم خسته شده بود، مدتها بود که فقط سرما در وجودش ماندگار شده بود. خوب می دانست که هرچقدر هم قوی باشد حریف بعضی کلمات نمی شود، بعضی کلمات ذاتا نحسند، مثل سرما، خاطره، عشق...

مرد شکستش را قبول کرده بود، در نوشته هایش دنبال دستمال سفید می گشت. آخرین جمله اش را به نشانه تسلیم روی کاغذ هدر داد.

چمدانش را بست، یقه کتش را بالا داد، سیگاری روشن کرد و بی هدف پی له کردن برگها افتاد، احساس می کرد به هیچ چیز تعلق ندارد. احساس کرد زمان برای یک مرد بی تعلق فقط می گذرد، برف شروع به باریدن کرده بود. مرد به مسیری فکر می کرد که حتم داشت حلقه نیست؛ مرد برای اولین بار به پیروزی فکر می کرد. به کنار جاده رسید، جاده ای که ذاتا بوی گس عبور می داد، سیگارش را تحویل جو داد.

لبخندی بر لبش نشسته بود که خودش هم معنیش را نمیدانست، آرام به استقبال یک اوج رفت، صدای جیغ ترمز تا ابد در ذهنش ماند.

 

باشد که در دقایقمان،،، قبر خدا را بکنیم

دل معصوم به دریای نگفتن بزنیم

باشد که برای دم آخر که شده

در صورت ترس مشت محکم بزنیم

امروز برای بار اول مردن

با بوسه سم به سیم آخر بزنیم

با تیغ ریمل بر مژه مچ بکشیم

سر بر تپش نبض خیابان بزنیم

زود است برای ختم بودن امروز

شاید باید چند رگ گردن بزنیم

یک چیز فقط مانده در این خط ها گم

با عشق نمی شود به رفتن بزنیم...

+ بی گاه  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:8  از من به دل نگیر: black knight | 

"و زن گناه قشنگیست"؛ اگر که خر باشی

نگاه، چاه قشنگیست، اگر که خر باشی

کنار یار نشستن، غروب، گل، سیگار

چه واژه های قشنگیست؛ اگر که خر باشی

تمام  عمر نشستن به لحظه دیدار

وصال وقت قشنگیست، اگر که خر باشی

تمام سال نشستن درایستگاه قطار

و سوت رِنگ قشنگیست؛ اگر که خر باشی

تمام راه گریستن، به سوی اشک، فرار

و خنده ایستگاه قشنگیست؛ اگر که خر باشی

و روزها سپریدن در انتظار بهار

بهار فصل قشنگیست؛ اگر که خر باشی

صدای نم نم باران و اقتدا به انار

و سرخ رنگ قشنگیست؛ اگر که خر باشی

کتاب، فلسفه، بودا، فروید، نیچه، خدا

و عشق رسم قشنگیست؛ اگر که خر باشی

دعا، نماز، خدا، توبه، دستمال سفید

و تیغ راه قشنگیست، اگر که خر باشی

و بغض وا نشده در امتداد گلو

... چاه قشنگیست؛ اگر که خر باشی

                                                           ...

+ بی گاه  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 14:53  از من به دل نگیر: black knight | 

بی تو مهتاب شبی قبرخدا را کندم

شهر را از تنش مرده گیم آکندم

معتاد صدای سرد کبریت شدم

با دود به روی سینه یادگاری کندم

احوال کتاب خاطرات را هیچ مپرس

بر دست تو در بر خدا جا کردم

امروز شروع دیگر فردا بود

بیهوده پی گذشته ها می گردم

هر جا که بساط گرم بودن برپاست

دنبال صدای بره ها می گردم

از زوزه گرگها همین من را بس

باید به اصول مادری برگردم

+ بی گاه  شنبه نهم آذر 1387ساعت 15:46  از من به دل نگیر: black knight | 

آخرین باری که نبض ساعت را گرفتم مرده بود.

باد عقده دست نیافتن به "پشت فرمانی"ها را روی سر پیاده ها هوار می کرد؛

گربه ها سر یک تکه نان ارواح مادر نمرده شان را قسم می خوردند؛

ابرها ولدالزناء متن های قبلیشان را سر راه گنجشکها می گذاشتند؛

من همچنان بر آسمان می بارم

با ساعتی که روی هیچوقت از نفس افتاده

شاید فردا تن ساعتم را به قلب جدیدی پیوند زدم

هرچند مطمئنم روزی روی هنوز خواهد مرد...

+ بی گاه  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 13:4  از من به دل نگیر: black knight | 
 
روز از نو
لحظه ای با من باش
قبرستان
اینجا پرنده نیست
هیچکس به تو رحم نخواهد کرد
بگذار اجساد روی زمین بمانند

باقیشو تو http://www.thegodthatfailed.blogfa.com میگم بهتون!

as side-scroll
aliaj متال فارسی
جشنواره داستانهای ایرانی
death zone
قبرستان
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
زندگی جاریست
کفشهایم کو(سهراب)
از این اوستا(مهدی اخوان ثالث)
دلتنگ خودم(م.ع.بهمنی)
مرثیه ای بر یک رویا(دکتر شریعتی)
بار دیگر شهری که دوست می داشتم (نادر ابراهیمی)
از عشق(حسین منزوی)
سحر نزدیک است (حمید مصدق)
فرشته ها(سید مهدی موسوی)
فصل سرد(فروغ)
اعتراف برای علفها(حسین پناهی)
واران (جلیل صفربیگی)
عروض
آواي آزاد
ادبستان
هنر نویسش
آدم برفی ها
شعر نو
روز موقت
پسا غزل
جیغ بنفش
دادگاه رسمی نیست
بايد به دستهاي جنون اقتدا كنم
سگ سیاه
مرد رند
اندوه بی تو بودن
god zone
تیرآهن 18
اتیکت
رباعی
game spot
game trailer
مارکوپولوی موسیقی ایران
عشق در مراجعه
che.eng 84
گریه روی شانه تخم مرغ
خالی
پسامدرن
اینتراما
کولاژ
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

معمار

دل خجسته